خوشبختی ما در سه جمله است
تجربه از ديروز، استفاده از امروز، اميد به فردا
ولي ما با سه جمله ديگر، زندگي مان را تباه مي کنيم
حسرت ديروز، اتلاف امروز، ترس از فردا
دكترشریعتی
|
سخت است حرفت را نفهمند، دوست یعنی اون جملههای ساده و بیمنظوری که میگی و خیالت راحته که ازش هیچ سوء تعبیری نمیشه؛ روز تولدم را فراموش کردی..... گفتم گرفتاری + نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1390 11:41 بعد از ظهر توسط Just "ONE" and no one |
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم شهریور 1389 4:59 بعد از ظهر توسط Just "ONE" and no one |
این روزها به لحظه ای رسیده ام که با تمام وجود ملتمسانه از اشکهایم می خواهم که یادت را از ذهن من بشوید... یادت را بشوید تا دیگر به خاطر تو با خود و خدای خود جدل نکنم ...تا وقتی دست نوشته هایت را می خوانم دگر خیس نشوند....... تمام غرور و محبت مرا چه ارزان به خود خواهیت فروختی ، اولین و آخرین مهمان تنهایی هایم بودی... به من آموخته بود که در سرزمینی که تنها اشک ها یخ نبسته اند باید زندگی کرد... با این همه... بهترینم دوستت دارم ... هرگز فراموشت نمی کنم...تولدت مبارک هیچ کس این چنین سحر آمیز نمی توانست مرا ببرد آنجایی که مردمانش به هیچ دل می بندند با هیچ زندگی می کنند به هیچ اعتقاد دارند و با هیچ می میرند............. + نوشته شده در یکشنبه سی و یکم مرداد 1389 1:45 قبل از ظهر توسط Just "ONE" and no one |
میدونی وقتی خدا داشت بدرقه ام می كرد بهم چی گفت ؟ جایی كه میری مردمی داره كه می شكننت نكنه غصه بخوری من همه جا باهاتم . تو تنها نیستی . توكوله بارت عشق میزارم كه بگذری، قلب میزارم كه جا بدی، اشك میدم كه همراهیت كنه، ومرگ كه بدونی برمیگردی پیشم رفاقت به معنی حضور در كنار فردی دیگر نیست بلكه به معنی حضور در درون اوست ! من پذیرفتم شکست را ، پندهای اهل دور اندیش را ، من پذیرفتم که عشق افسانه است ، این دل درد آشنا افسانه است ، می روم از رفتن من شاد باش ، از عذاب دیدنم آزاد باش ، چون که تو تنهاتر از من می روی ، آرزو دارم که تو عاشق شوی ، آرزو دارم بفهمی درد را ، معنی برخوردهای سرد را . + نوشته شده در دوشنبه شانزدهم فروردین 1389 2:32 بعد از ظهر توسط Just "ONE" and no one |
دو راهب از ميان جنگل مي گذشتند كه چشمشان به زني زيبا افتاد كه كنار رودخانه ايستاده بود و نمي توانست از آن عبور كند. راهب جوان تر به خاطر آن كه سوگند عفت خورده بودند، بدون هيچ كمكي از رودخانه عبور كرد اما راهب پير تر آن زن را بغل گرفت و از رودخانه عبور داد. زن از او تشكر كرد و دو راهب به راه خود ادامه دادند. راهب جوان در سكوت، مرتب اين واقعه را براي خود مرور مي كرد: «چگونه او اين كار را انجام داد؟»
اين را راهب جوان با عصبانيت به خود مي گفت: «آيا سوگند را فراموش كرده است؟» راهب جوان هر چه بيشتر فكر مي كرد بيشتر عصباني مي شد و در ذهن خود با اين موضوع مي جنگيد: «اگر من چنين كاري را انجام داده بودم حتما" توبيخ مي شدم، اين براي من غير قابل هضم است.» او به راهب پير نگاه كرد تا ببيند آبا او از كار خود شرمنده است يا خير، ولي مي ديد كه راهب پير خيلي راحت و خونسرد به راه خود ادامه مي دهد. نهايتا" راهب جوان نتوانست بيش از اين طاقت بياورد و از راهب پير پرسيد: «چگونه جرأت كردي به آن زن نگاه كني و او را در آغوش بگيري و حمل كني؟ مگر سوگند را فراموش كرده اي؟» راهب پير با تعجب به او نگاهي كرد و سپس با مهرباني به او گفت: «من همان موقع كه او را بر زمين گذاشتم ديگر حمل نكردم ولي تو هنوز داري او را حمل مي كني.» + نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388 3:39 بعد از ظهر توسط Just "ONE" and no one |
دلا شبها نمی نالی به زاری سرراهت به بامی می گذاری تو صاحب درد بودی ناله سر کن ناله سر کن خبر از درد بی دردی نداری خبر از درد بی دردی نداری به نال ای که رنجت شادمانی است بمیر ای دل که مرگت زندگانی است دلی خواهم که از او درد خیزد بسوزد عشق ورزد اشک ریزد مباد آن دم که چنگ نغمه سازت زٍ دردی برنخیزد نوایی مباد آن دم که عود تار و پودت نسوزد در هوای آشنایی بنال ای دل که رنجت شادمانی است بمیر ای دل که مرگت زندگانی است دلی خواهم که از او درد خیزد بسوزد عشق ورزد اشک ریزد فریدون مشیری + نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 9:0 قبل از ظهر توسط Just "ONE" and no one |
قرار نبود شاعر باشم نمیخواستم آوارهء جهان باشی همینجوریاست؛ 2 ماهی سبزهروی دیوانه قهوهات را بخور 4 برمیگردی 5 + نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 4:12 بعد از ظهر توسط Just "ONE" and no one |
کاش در این رمضان لایق دیدار تو شوم سحری با نظر لطف تو بیدار شوم کاش منت بگذاری به سرم عزيزكم تا که همسفره ی تو لحظه ی افطار شوم + نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388 4:6 بعد از ظهر توسط Just "ONE" and no one |
خيلي سخته كه دلي روبا نگات دزديده باشي وسط راه اما ازعشق،يه كمي ترسيده باشي خيلي سخته كه بدونه واسه چيزي نگراني ازخودت مي پرسي يعني،ميشه اون بره زماني؟ خيلي سخته توي پاييزباغريبي آشنا شي اما وقتي كه بهار شد يه جوري ازش جداشي خيلي سخته يه غريبه به دلت يه وقت بشينه بعد به اون بگي كه چشمات نمي خواد اونو ببينه خيلي سخته كه ببيني كسي عاشقيش دروغه چقدر از گريه اون شب،چشم تو سرش شلوغه خيلي سخته واسه اون بشكنه يه روز غرورت اون نخواد ولي بمونه هميشه سنگ صبورت خيلي سخته بودن تو واسه اون بشه عادت ديگه بوسيدن دستات واسه اون بشه عبادت خيلي سخته كه دل تو نكنه قصد تلافي تا كه بين دوپرستو نباشه هيچ اختلافي خيلي سخته اونكه ديروز واسش يه رويا بودي از يادش رفته كه واسش تو تموم دنيا بودي خيلي سخته بري يكشب واسه چيدن ستاره ولي تا رسيدي اونجا ببيني روزشد دوباره خيلي سخته كه من وتو هميشه باهم بمونيم انقدر عاشق كه ندونن ديوونه كدوممونيم + نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 2:52 بعد از ظهر توسط Just "ONE" and no one |
باور کن ماههاست زيباترين جملات را براي تولدت کنارمي گذارم، اما همه جملات فرار کرده اند، همينطور بي وزن و بي هوا آمدم بگويم : " ماه من ، ماه تولدت مبارك " + نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388 8:8 قبل از ظهر توسط Just "ONE" and no one |
من رفیقــی داشتــم سرو قامت ، یـادش بخیر روزگارن بــا خودش بــرد و نمانــد،یــادش بخیــر بین ما باز هم حکایت ها به جاست،یادش بخیر یاد آن روزهــا که خوش رفت و نماند،یادش بخیر ما سه تــا همراه بودیـــم و یــکی،یادش بخیــــر دوستـم باقی بماندست در دلم،یــادش بخیـــر سال ها و روزها و ماه ها با هم گذشت،یادش بخیر رفـت و پشـت کــرد بر گــل و خشـت،یــادش بخیــر یــاد او هر جا که افتـــد،شــادمان یادش بخیــر شاد بودیـــم و نشد با هم شویم،یادش بخیــر او رفیقم بــــود و یک دنیـــا صفــا،یادش بخیـــر گر چه اکنـــون بی وفا گشتست،یادش بخیـــر گــاه گاهــی خـواب بینــم نو گلی،یادش بخیــر گر روی بر دشت غم ها، خنده هام یادش بخیر بی تو گاهی خسته ام گاهی به عشق دلبسته ام رخصتــــــی ده تـــا روم از نـــارفیـقـــی
خستــــه ام + نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388 1:56 بعد از ظهر توسط Just "ONE" and no one |
مرو ای دوست مرو ای دوست مروای دوست مرو ای دوست + نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388 11:16 قبل از ظهر توسط Just "ONE" and no one |
وقتی نرگس مرد خوابیدی بدون لالائی و قصه دیگه کابوس زمستون نمی بینی دیگه خورشید چهره تو نمی سوزونه دیگه بیدار نمی شی با نگرونی رفتی و آدمکها رو جا گذاشتی اینجا قهرن سینه ها با مهربونی دلتو بردی با خود به جای دیگه میدونم میبینمت یه روز دوباره + نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388 2:9 بعد از ظهر توسط Just "ONE" and no one |
بزودي بر ميگردم............ + نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388 9:11 قبل از ظهر توسط Just "ONE" and no one |
بعد از رفتنت اين وبلاگ هرگز آپديت نخواهد شد !
چشماي قشنگش هيچ وقت از يادم نمي ره! وقتي نگام مي كرد هميشه توي عمق نگاهش يه چيزي نشسته بود ، نمي دونم شايد مثل من"خيلي دلش گرفته بود از خيليا".چشاش اينقدر معصوم و دوست داشتني بود كه وقتي از دستم ناراحت مي شد و اشك تو چشاش جمع مي شد، دوست داشتم مثل اون روزی که توي زمين تنيس جهانشهر كه تو ماشين نشسته بوديم فقط نگاش كنم! آخه خيلي دوست داشتني مي شد وقتي اشك تو اون چشماي صاف و سادش حلقه مي بست و منم دوست داشتم با دستام چشماي خيسش رو كه با اشكاش باروني شده بود پاك كنم. وقتي دستام رو مي بردم توي اون موهاي چتريش كه رو صورتش ريخته بود هيچ وقت از يادم نمي ره ! هميشه با دستام موهاش رو از صورتش كنار مي زدم و اون طوري كه خودم دوست داشتم براش آرايش مي كردم . وقتي موهاش رو نوازش مي كردم دوست داشتم دستام رو زير موهاش بگيرم مبادا كه يه تار مو از سرش كم بشه وبعد اونم مثل اون روز توي maccdonan فقط منو نگاه مي كرد و بعضي وقتا با دستاي مهربونش كمك مي كرد تا موهاش رو به حالت دلخواه من دربياره. ديوونم كرده بود و اونم ديوونه بود.آره همين ديوونه بازياش چشمامو گرفت.مثل بچه ها هر كاري که دلش مي خواست مي كرد آخه يه كم شيطون بود مثل اون روز كه گوشيش رو داد به مامانش كه من باهاش صحبت كنم ومنو غافلگير كرد يا مثل اون شب توي اون دل تاريكي شب با ماشين منو تا دم خونه رسوند و هي بهم مي گفت : "برو پي كارت " ولي نمي دونست كه تمام كار من اونه . گاهي اوقات هم من پسرش مي شدم و اون ماماني من ! آخه دوست داشت مثل پسر بچه ها هر چي مي گه گوش بدم . ولي كدوم مامانو ديدي كه پسرش رو بين اين همه تنهائيها ، تنها بزاره و به قول خودش بره پي كارش !!!!!! با همين ديونه بازياش منو عاشق خودش كرد و رفت ، همين ديوونه بازياش بود كه من وقتي مي ديدمش مثل بچه ها دست و پا چلفتي مي شدم و خودم رو گم مي كردم . آره همين كاراش بود كه وقتي مي نشست كنارم تو ماشين مثل اون سه باري كه نزديك بود به قول خودش ملكوتي بشيم حواسم پرت مي شد . بعضي وقتا كه تو ماشين كنارم مي نشست روش رو ازم بر مي گردوند و ازم قهر مي كرد تا من نازشو بكشم و بعد مثل اين بچه كوچولوها خودش رو گوشه اي توی ماشين جمع مي كرد و باهام حرف مي زد و مي خنديد گهگاهي هم كه بغض مي كرد نگام نمي كرد مي دونست اگه نگام كنه ممكنه دست و پام بلرزه و مثل اون اوايل تمام فعلاي تو جمله رو غلط بگم . مي ترسيد منم مثل خودش اشك تو چشام جمع بشه. وقتي در گوشش آروم زمزمه مي كردم "دوست دارم " يه كم مي خنديد و مي گفت: " منم كه گوشام مخمليه " وقتي بهش مي گفتم اگه دلم برات تنگ شد چيكار كنم؟ كسي رو ندارم باهاش درد دل كنم ! اونم با فروتني خاصي بهم مي گفت: " لازم نيست به كسي بگی! به خودم بگو قول مي دم همه حرفاتو گوش بدم " يادت مي آد؟ حالا كه قرار بود سنگ صبورم باشي كجايي؟ ديدي چي شد!!!! تازه فهميدم تو اين دنيا هيچ قلبي واسه من نمي زنه حتي قلب خودم! مي دوني چرا؟ چون حتي اونم واسه تو مي زنه.
قرار نبود من نباشم
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387 8:23 قبل از ظهر توسط Just "ONE" and no one |
بهت
نمی گم دوسِت دارم،ولی قسم می خورم که دوسِت دارم بهت نمی گم هرچی که می
خوای بهت می دم،چون همه چیزم تویی نمی خوام خوابتو ببینم، چون توخوش
ترازخوابی اگه یه روزچشمات پرِاشک شد ودنبال یه شونه گشتی که گریه
کنی،صِدام کن بهت قول نمی دم که ساکتت کنم ،اما منم پا به پات گریه می کنم
اگر دنبال مجسمه سکوت می گشتی صِدام کن، قول می دم سکوت کنم اگه دنبال
خرابه می گشتی تا نفرتتو توش خالی کنی ، صِدام کن چون قلبم تنهاست اگه یه
روزخواستی بری قول نمیدم جلوتو بگیرم اما باهات میدوم اگه بیه روز خواستی
بمیری قول نمی دم جلوتو بگیرم اما اینو بدون من قبل از تو میمیرم. اگه
قلبمو شکستی به فدای یک نگاهت این منم چون گل یاس نشستم سر راهت تو ببین
غبار غم رو که نشسته بر نگاهم اگه من نمردم از عشق تو بدون که روسیاهم اگه
عاشقی یه درده چه کسی این درد ندیده تو بگو کدام عاشق رنج دوری ندیده اگه
عاشقی گناهه ما همه غرق گناهیم میون این همه آدم یه غریب و بی پناهیم تو
ببین به جرمه عشقت پره پروازمو بستند تو ندیدی منه مغرور چه بی صدا شکستم. + نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387 12:39 بعد از ظهر توسط Just "ONE" and no one |
کاش هیچ وقت ادما همدیگه رو تنها نمی زاشتن .... کاش هیچ وقت سفر نبود .... کاش عاشقا هیچ وقت عشقشونو تنها نمی زاشتن ..... کاش اصلا عشق نبود . اینا رو به تو گفتم خدا جونم ... شنیدی ؟ تو از همه بی معرفتا بی معرفت تری ! تو که می دونستی می خواد منو تنها بزاره ... تو که می دونستی اون می ره .... چرا ؟ پس چرا گذاشتی عاشقش بشم ؟ می خواستی بهم ثابت بشه ادما اونجوری که می گن نیستن ... یا ؟ یا می خواستی باز مثل همیشه منو دق بدی ؟ تو که می دونی من خودم اینهمه غصه تو دلمه دیگه چرا ؟ ولی با اینکه اینهمه اذیتم کردی بازم می گم خدا جونم دوسش دارم ............. نقاشان بسياري آثار خود را به قصر فرستادند . آن تابلوها ، تصاويري بودند از جنگل به هنگام غروب , رودهاي آرام و کودکاني که در خاک مي دويدند , رنگين کمان در آسمان ، و قطرات شبنم برگلبرگ گل سرخ .
پادشاه تمام تابلوها را بررسي کرد , اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد . اولي , تصوير درياچه آرامي بود که کوههاي عظيم و آسمان آبي را در خود منعکس کرده بود . در جاي جايش مي شد ابرهاي کوچک و سفيد را ديد , و اگر دقيق نگاه مي کردند ، در گوشه چپ درياچه ، خانه کوچکي قرار داشت , پنجره اش باز بود ، دود از دودکش آن برمي خواست , که نشان مي داد شام گرم و نرمي آماده است .
تصوير دوم هم کوهها را نمايش مي داد . اما کوهها ناهموار بود . قله ها تيز و دندانه اي بود . آسمان بالاي کوهها بطور بيرحمانه اي تاريک بود , و ابر ها آبستن آذرخش , تگرگ و باران سيل آسا بود .
اين تابلو هيچ با تابلو هاي ديگر ي که براي مسابقه فرستاده بودند , هماهنگي نداشت . اما وقتي آدم با دقت به تابلو نگاه مي کرد ، در بريدگي صخره اي شوم جوجه پرنده اي را مي ديد . آنجا , در ميان غرش وحشيانه طوفان گنجشکي ، آرام نشسته بود .
پادشاه درباريان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده جايزه بهترين تصوير آرامش ، تابلو دوم است . بعد توضيح داد :
آرامش آن چيزي نيست که در مکاني بي سرو صدا , بي مشکل ، بي کار سخت يافت مي شود , چيزي است که مي گذارد در ميان شرايظ سخت , آرامش در قلب ما حفظ شود . اين تنها معناي حقيقي آرامش است . + نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387 12:30 بعد از ظهر توسط Just "ONE" and no one |
لئوناردو
داوينچي موقع كشيدن تابلو "شام آخر" دچار مشكل بزرگي شد: مي بايست "نيكي"
را به شكل عيسي" و "بدي" را به شكل "يهودا" يكي از ياران عيسي كه هنگام
شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير مي كرد. كار را نيمه تمام رها كرد
تا مدلهاي آرمانياش را پيدا كند. روزي در يك مراسم همسرايي, تصوير
كامل مسيح را در چهره يكي از جوانان همسرا يافت. جوان را به كارگاهش دعوت
كرد و از چهره اش اتودها و طرحهايي برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر
تقريباً تمام شده بود ؛ اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا
نكرده بود. -پائولو كوئيلو + نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387 11:43 قبل از ظهر توسط Just "ONE" and no one |
چه جوری بگم وقتی که یه نفرو دوست داری به خاطرش از خیلی چیزا باید دست برداری,حتی ممکنه بعضی وقتها آدمارو به خاطر اون پیچشون بدی,همه این کارارو میکنی چون دوسش داری.بذار خلاصش کنم,قصه من قصه عشق هستش که بادو سه تا نگاه شروع میشه.خیلی سخته که دوسش داشته باشی ولی نتونی بهش بگی .لحظه ای از ذهنت نیاد بیرون,هواشو بکنی و تو خیالت کلی باهاش صحبت کنی ولی دریغ از این که نفهمه تو این حس و بهش داری.خیلی سختر میشه که مدتی نبینیش ولی نتونی دوریشو تحمل کنی,این موقع است که پا میشی هر روز چند بار میری طرف خونشون یا تو خیابونا راه بیفتی به امید این که بتونی چند ثانیه چشم هاشو نگاه کنی.خلاصه واسش خیلی کارا میکنی شب بیداری ها,دل تنگیا رو به امید روزی تحمل میکنی.به امید اون روزی که یه مهمونی باشه,تموم دوست داشتن ها تو,دلتنگیهاخلاصه همه حرف ها تو جمع کنی توی یه سلام تا وقتی دیدیش بهش بگی,سلام.وقتی داری سلام و تقدیم میکنی میتونی حداقل با یه نگاه معنی دار یه کم منظور خودتو برسونی.خیلی خوش به حالت مشه وقتی اونم با یه نگاه پر معنا جواب سلامتو بده.خیلی سعی میکنی همه دل تنگی ها رو توی یکی دو ساعت رفع کنی ولی نمیشه.وقته رفتن میشه,دیوونه میشی وقتی که از همه زودتر میاد جلوی در تا به بهونه ی خداحافظی یه کم با تو حرف بزنه .وقتی داری خداحافظی میکنی انگارهمه ی دنیا رو سرت خراب میشه,ولی وقتی که داری ازش دور میشی تا وقتی که چشم هاش تو رو می بینه چشم ازت بر نمی داره یه کم به آینده امیدوار میشی.تو دلت میگی خدایا یعنی تونستم منظورم و بهش برسونم.یعنی تونستم بهش بگم دوست دارم.خیلی حالت گرفته میشه ولی چاره ای نیست,باید طاقت بیاری....به امید اون روز که رو در روش واستی بهش بگی دوست دارم + نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387 4:0 بعد از ظهر توسط Just "ONE" and no one |
توي يكي از همين خونه ها، همين نزديكي ها، دلِ يكي آتيش گرفته. از روي بام هم كه نيگا كنيد مي بينيد كه از توي پنجره يكي از اين خونه ها آتيش مي ريزه بيرون. دل يكي آتيش گرفته. تو اومدي اما كمي دير. از ته يك خيابون دراز. مث يك سايه نگراني. كمي دير اومدي اما حسابي تجلي كردي و دل يكي رو آتيش زدي. به من مي گن چيزي نگو. نبايد هم بگم اما دل يكي داره آتيش مي گيره. دل يكي اينجا داره خاكستر مي شه. كمي دير اومدي اما يك راست رفتي سروقت دل يكي و دست كردي تو سينه اش و دلشوآوردي بيرون و انداختي تو آتيش و بعد گذاشتيش سر جاش. واساي همينه كه دل يكي آتيش گرفته و داره خاكستر مي شه. يكي داره تو چشات غرق مي شه. يكي لاي شيارهاي انگشتات داره گم مي شه. يكي داره گُر مي گيره. دل يكي آتيش گرفته. كسي يه چيكه آب بريزه رودلش شايد خنك شه. ميون اين همه خونه كه خفه خون گرفته اند يك خونه هست كه دل يكي داره توش خاكستر مي شه. يكي هوس كرده بپره تو دستات و خودشو غرق كنه. يكي مي خواد نيگات كنه. نه، مي خواد بشنفتت. مي خواد بپره تو صدات. يكي مي خواد ورت داره و ببردت اون بالا و بذارتت رو كوه و بعد بدوه تا ته دره و از اون جا نيگات كنه. يكي مي ترسه از نزديك تماشات كنه. يكي مي خواد تو چشات شنا كنه. + نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387 8:28 قبل از ظهر توسط Just "ONE" and no one |
|