تبليغاتX
پس كوچه هاي زندگي

پس كوچه هاي زندگي

 

سخت است حرفت را نفهمند،

سخت تر این است که حرفت را اشتباهی بفهمند،

حالا میفهمم، که خدا چه زجری میکشد

وقتی این همه آدم حرفش را که نفهمیده اند هیچ،

اشتباهی هم فهمیده اند.

.:: دکتر علی شریعتی ::.

دوست یعنی اون جمله‌های ساده و بی‌منظوری که میگی و خیالت راحته که ازش هیچ سوء تعبیری نمی‌شه؛

 روز تولدم را فراموش کردی..... گفتم گرفتاری
سالگرد آشنائیمان را از یاد بردی.... گفتم مشکل داری
زیبایی لبخندم را نادیده گرفتی..... گفتم غصه داری
محبتهایم را از یاد بردی..... گفتم گله و شکایت داری
ولی حالا خودم را فراموش کردی... نمی دانم چه بهانه ای برای دلم بتراشم

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1390 11:41 بعد از ظهر توسط Just "ONE" and no one |

 
 

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دست کم یکی در میانشان
بی تردید مورد اعتمادت باشد.
و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.
و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.
 
همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کارِ ساده ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند
و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.
و امیدوام اگر جوان که هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.
امیدوارم حیوانی را نوازش کنی
به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.
امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد..
بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!
و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.
اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم
 
 
 

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم شهریور 1389 4:59 بعد از ظهر توسط Just "ONE" and no one |

 

 

 

این روزها به لحظه ای رسیده ام که با تمام وجود ملتمسانه از اشکهایم می خواهم که یادت را از ذهن من بشوید... یادت را بشوید تا دیگر به خاطر تو با خود و خدای خود جدل نکنم ...تا وقتی دست نوشته هایت را می خوانم دگر خیس نشوند.......


من تمام فریادها را بر سر خود می کشم چرا می دانستم که در این وادی ، عشق و صداقت مدتهاست که پر کشیده اند اما با این همه تمام بدبینی ها و نفرتها را به تاریک خانه دل سپردم و در گذرگاهت سرودی دیگر گونه اغاز کردم و تو... چه بی رحمانه اولین تپش های عاشقانه قلب مرا در هم کوبیدی ...

تمام غرور و محبت مرا چه ارزان به خود خواهیت فروختی ،  اولین و آخرین مهمان تنهایی هایم بودی...
روزی را که قایقی ساختیم و آنرا از از ساحل سرد سکوت به دریای حوادث رهسپارکردیم دستانم از پارو زدن خسته بود ... دلم گرفته بود...زخم دستهایم را مرهم شدی و شدی پاروزن قایق تنهایی هایم... به تو تکیه کردم...
هیچ گاه از زخمهای روحم چیزی نگفتم و چه آرام آنها را در خود مخفی کردم ...
دوست داشتم برق چشمانت را مرهمی کنی بر زخمهای دلم اما لیاقتش را نداشتم....

مدتها بود که به راه های رفته... به گذشته های دور خیره شده بودی ...من تک و تنها پارو می زدم و دستهایم از فرط رنج و درد به خون اغشته بود... تحمل کردم ... هیچ نگفتم چون زندگی به من آموخته بود صبورانه باید جنگید ...

به من آموخته بود که در سرزمینی که تنها اشک ها یخ نبسته اند باید زندگی کرد...
اما امروز دریافتم که حجمی که در قایق من نشسته بود جز مشتی هیچ چیز دیگری نبود...
و ای کاش زود تر قایقم را سبکتر کرده بودم...

با این همه... بهترینم دوستت دارم ... هرگز فراموشت نمی کنم...تولدت مبارک

هیچ کس این چنین سحر آمیز نمی توانست مرا ببرد آنجایی که مردمانش به هیچ دل می بندند با هیچ زندگی می کنند به هیچ اعتقاد  دارند و با هیچ می میرند.............

 


+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم مرداد 1389 1:45 قبل از ظهر توسط Just "ONE" and no one |

 

 

میدونی وقتی خدا داشت بدرقه ام می كرد بهم چی گفت ؟ جایی كه میری مردمی داره كه می شكننت نكنه غصه بخوری من همه جا باهاتم . تو تنها نیستی . توكوله بارت عشق میزارم كه بگذری، قلب میزارم كه جا بدی، اشك میدم كه همراهیت كنه، ومرگ كه بدونی برمیگردی پیشم

رفاقت به معنی حضور در كنار فردی دیگر نیست بلكه به معنی حضور در درون اوست !

 

من پذیرفتم شکست را ،

پندهای اهل دور اندیش را ،

من پذیرفتم که عشق افسانه است ،

این دل درد آشنا افسانه است ،

می روم از رفتن من شاد باش ،

از عذاب دیدنم آزاد باش ،

چون که تو تنهاتر از من می روی ،

آرزو دارم که تو عاشق شوی ،

آرزو دارم بفهمی درد را ،

معنی برخوردهای سرد را .

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم فروردین 1389 2:32 بعد از ظهر توسط Just "ONE" and no one |

دو راهب از ميان جنگل مي گذشتند كه چشمشان به زني زيبا افتاد كه كنار رودخانه ايستاده بود و نمي توانست از آن عبور كند. راهب جوان تر به خاطر آن كه سوگند عفت خورده بودند، بدون هيچ كمكي از رودخانه عبور كرد اما راهب پير تر آن زن را بغل گرفت و از رودخانه عبور داد. زن از او تشكر كرد و دو راهب به راه خود ادامه دادند. راهب جوان در سكوت، مرتب اين واقعه را براي خود مرور مي كرد: «چگونه او اين كار را انجام داد؟»

اين را راهب جوان با عصبانيت به خود مي گفت: «آيا سوگند را فراموش كرده است؟»

راهب جوان هر چه بيشتر فكر مي كرد بيشتر عصباني مي شد و در ذهن خود با اين موضوع مي جنگيد: «اگر من چنين كاري را انجام داده بودم حتما" توبيخ مي شدم، اين براي من غير قابل هضم است.»

او به راهب پير نگاه كرد تا ببيند آبا او از كار خود شرمنده است يا خير، ولي مي ديد كه راهب پير خيلي راحت و خونسرد به راه خود ادامه مي دهد. نهايتا" راهب جوان نتوانست بيش از اين طاقت بياورد و از راهب پير پرسيد: «چگونه جرأت كردي به آن زن نگاه كني و او را در آغوش بگيري و حمل كني؟ مگر سوگند را فراموش كرده اي؟»

راهب پير با تعجب به او نگاهي كرد و سپس با مهرباني به او گفت: «من همان موقع كه او را بر زمين گذاشتم ديگر حمل نكردم ولي تو هنوز داري او را حمل مي كني.»

 

 

 

عبارت قابل تامل دکتر شریعتی
 

خوشبختی ما در سه جمله است

تجربه از ديروز، استفاده از امروز، اميد به فردا

ولي ما با سه جمله ديگر، زندگي مان را تباه مي کنيم

حسرت ديروز، اتلاف امروز، ترس از فردا

  دكترشریعتی

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388 3:39 بعد از ظهر توسط Just "ONE" and no one |








عشق


در جزيره اي زيبا تمام حواس، زندگي مي کردند: شادي، غم، غرور، عشق و ... روزي خبر رسيد که به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت. همه ساکنين جزيره قايق هايشان را آماده و جزيره را ترک کردند. اما عشق مي خواست تا آخرين لحظه بماند، چون او عاشق جزيره بود. وقتي جزيره به زير آب فرو مي رفت، عشق از ثروت که با قايقي باشکوه جزيره را ترک مي کرد کمک خواست و به او گفت:« آيا مي توانم با تو همسفر شوم؟» ثروت گفت:« نه، من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم هست و ديگر جايي براي تو وجود ندارد.» پس عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکان امني بود، کمک خواست. غرور گفت:« نه، نمي توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيباي مرا کثيف خواهي کرد.» غم در نزديکي عشق بود. پس عشق به او گفت:« اجازه بده تا من باتو بيايم.» غم با صداي حزن آلود گفت:« آه، عشق، من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم.» عشق اين بار سراغ شادي رفت و او را صدا زد. اما او آن قدر غرق شادي و هيجان بود که حتي صداي عشق را هم نشنيد. آب هر لحظه بالا و بالاتر مي آمد و عشق ديگر نااميد شده بود که ناگهان صدايي سالخورده گفت:« بيا عشق، من تو را خواهم برد.» عشق آن قدر خوشحال شده بود که حتي فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع خود را داخل قايق انداخت و جزيره را ترک کرد. وقتي به خشکي رسيدند، پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسي که جانش را نجات داده بود، چقدر بر گردنش حق دارد. عشق نزد علم که مشغول حل مساله اي روي شن هاي ساحل بود، رفت و از او پرسيد: « آن پيرمرد که بود؟» علم پاسخ داد: « زمان» عشق با تعجب گفت:« زمان؟! اما او چرا به من کمک کرد؟» علم لبخندي خردمندانه زد و گفت: « زيرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است.»


آدم ها

1. آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم نیستند ( عمده آدمها . حضورشان مبتنی به فیزیک است . تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم میشوند . بنابراین اینان تنها هویت جسمی دار)

2. آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند( مردگانی متحرک در جهان . خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشته اند . بی شخصیت اند و بی اعتبار . هرگز به چشم نمی آیند . مرده و زنده اشان یکی است )

3. آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند ( آدمهای معتبر و با شخصیت . کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند . کسانی که هماره به خاطر ما می مانند . دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم )

4. آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم هستند( شگفت انگیز ترین آدمها . در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم . اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک میکنیم . باز می شناسیم . می فهمیم که آنان چه بودند . چه می گفتند و چه می خواستند . ما همیشه عاشق این آدمها هستیم . هزار حرف داریم برایشان . اما وقتی در برابرشان قرار می گیریم . قفل بر زبانمان می زنند . اختیار از ما سلب میشود . سکوت می کنیم و غرقه در حضور آنان مست می شویم . و درست در زمانی که می روند یادمان می آید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم . شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد)
دکتر شریعتی


دلا

 

دلا شبها نمی نالی به زاری

 سرراهت به بامی می گذاری

تو صاحب درد بودی ناله سر کن ناله سر کن

خبر از درد بی دردی نداری  خبر از درد بی دردی نداری

به نال ای که رنجت شادمانی است بمیر ای دل که مرگت زندگانی است

دلی خواهم که از او درد خیزد بسوزد عشق ورزد اشک ریزد

مباد آن دم که چنگ نغمه سازت زٍ دردی برنخیزد نوایی

مباد آن دم که عود تار و پودت نسوزد در هوای آشنایی

بنال ای دل که رنجت شادمانی است  بمیر ای دل که مرگت زندگانی است

دلی خواهم که از او درد خیزد بسوزد عشق ورزد اشک ریزد

 

فریدون مشیری

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 9:0 قبل از ظهر توسط Just "ONE" and no one |



۱
قرار نبود عاشق‌ات باشم
من
فقط میهمان یک فنجان قهوه بودم
کمی فرصت از تماشا
و کافه
حجم غمگین دختران پای‌تخت

قرار نبود شاعر باشم
من
فقط
تماشا می‌کردم

نمی‌خواستم آوارهء جهان باشی
و من به‌دنبال تو شهرها را بیایم

  خیابان‌ها را تمام کنم

همین‌جوری‌است؛
گاهی
قهوه‌ات دیر می‌شود
و آوارهء جهان می‌شوی
کاش تماشای‌ات نمی‌کردم
و قهوه‌ام را می‌خوردم
نمی‌دانستم عاشق‌ات خواهم شد

2
در هیچ شهری تو را نمی‌بینم
رفته‌ای
و هیچ کافه‌ای
بعد از تو قهوه‌اش نمی‌آید

ماهی سبزه‌روی دیوانه
روزگاری تو را خواهم سرود از تو بسیار


3
تو
قرار نیست خاطره‌ای باشی از یک بعد‌ازظهر
تفنگی باشی که شلیک می‌کند
 قرار نیست!
می‌خواهم فریاد بزنم:
زنی بود که از یک فنجان قهوه آغاز شد
در خیابان نگاه‌ام کرد
و فهمیدم که دوست‌اش دارم؛ شاعر شدم 

قهوه‌ات را بخور
به دختری که نارنجی پوشیده بود
مدت‌هاست که فکر نمی‌کنم

4
تو رفته‌ای
و کافه‌های ِ تداخل ِ صنفی
پلمپ می‌شوند
شعرهای عاشقانه
پلمپ می‌شوند
و هرچه بعد از تو، بسته می‌ماند
تو رفته‌ای

برمی‌گردی
و تلخی قهوه‌ها را از من می‌گیری
آن‌وقت دیوانه‌ات می‌شوم
و برف
می‌بارد
و برف
می‌بارد
و برف
می‌بارد

5
کاش زیبا نبودی
تا نمی‌دیدم‌ات
گرچه
تقاوتی ندارد ...
تو اکنون
زیبایی
و من نمی‌بینم‌ات
لعنت به کافه‌های بعد از تو

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 4:12 بعد از ظهر توسط Just "ONE" and no one |



کاش در این رمضان لایق دیدار تو شوم

سحری با نظر لطف تو بیدار شوم

کاش منت بگذاری به سرم عزيزكم

تا که همسفره ی تو لحظه ی افطار شوم


رمضان ماه خدای مهربان



+ نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388 4:6 بعد از ظهر توسط Just "ONE" and no one |

 


خيلي سخته كه دلي روبا نگات دزديده باشي

وسط راه اما ازعشق،يه كمي ترسيده باشي

 خيلي سخته كه بدونه واسه چيزي نگراني ازخودت مي پرسي يعني،ميشه اون بره زماني؟

خيلي سخته توي پاييزباغريبي آشنا شي اما

وقتي كه بهار شد يه جوري ازش جداشي

خيلي سخته يه غريبه به دلت يه وقت بشينه بعد به اون بگي كه چشمات نمي خواد اونو ببينه

خيلي سخته كه ببيني كسي عاشقيش دروغه

چقدر از گريه اون شب،چشم تو سرش شلوغه 

خيلي سخته واسه اون بشكنه يه روز غرورت اون نخواد ولي بمونه هميشه سنگ صبورت

خيلي سخته بودن تو واسه اون بشه عادت   

ديگه بوسيدن دستات واسه اون بشه عبادت

خيلي سخته كه دل تو نكنه قصد تلافي تا كه بين دوپرستو نباشه هيچ اختلافي

خيلي سخته اونكه ديروز واسش يه رويا بودي از يادش رفته كه واسش تو تموم دنيا بودي

خيلي سخته بري يكشب واسه چيدن ستاره ولي تا رسيدي اونجا ببيني روزشد دوباره

خيلي سخته كه من وتو هميشه باهم بمونيم

انقدر عاشق كه ندونن ديوونه كدوممونيم



1237326735.jpg


+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 2:52 بعد از ظهر توسط Just "ONE" and no one |


باور کن ماههاست زيباترين جملات را براي تولدت کنارمي گذارم، اما همه جملات فرار کرده اند، همينطور بي وزن و بي هوا آمدم بگويم : " ماه من ، ماه تولدت مبارك "


http://i34.tinypic.com/6gcygl.jpg





ماه تولدت شد و نيستم اما کنار تو

کاشکي مي شد که جونمو هديه بدم براي تو

درسته ما نميتونيم اين روز و پيش هم باشيم

بيا بهش تو رويامون رنگ حقيقت بپاشيم

ميخوام برات تو روياهام جشن تولد بگيرم

از لحظه لحظه هاي جشن تو خيالم عکس بگيرم

من باشم و تو باشي و فرشته هاي آسمون

چراغوني جشنمون، ستاره هاي کهکشون

به جاي شمع ميخوام برات غمهات و آتيش بزنم

هر چي غم و غصه داري يک شبه آتيش بزنم

تو غمهات و فوت بکني منم ستاره بيارم

اشک چشاتو پاک کنم نور ستاره بکارم

کهکشونو ستاره هاش درياو موج و ماهياش

بيابونا و برکه هاش بارون و قطره قطره هاش

با هفت تا آسمون پر از گلاي ياس وميخک

بال فرشته ها و عشق و اشتياق و پولک

عاشقتو يه قلب بي قرار و کوچک

فقط مي خوان بهت بگن :.

.

.

.

. تولدت مبارک

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388 8:8 قبل از ظهر توسط Just "ONE" and no one |


http://bahar-20.com/pic/albums/userpics/10001/1086xbc.jpg


من رفیقــی داشتــم سرو قامت  ، یـادش بخیر

روزگارن بــا خودش بــرد و نمانــد،یــادش بخیــر

 

بین ما باز هم حکایت ها به جاست،یادش بخیر

یاد آن روزهــا که خوش رفت و نماند،یادش بخیر

 

ما سه تــا همراه بودیـــم و یــکی،یادش بخیــــر

دوستـم باقی بماندست در دلم،یــادش بخیـــر

 

سال ها و روزها و ماه ها با هم گذشت،یادش بخیر

رفـت و پشـت کــرد بر گــل و خشـت،یــادش بخیــر

 

یــاد او هر جا که افتـــد،شــادمان یادش بخیــر

شاد بودیـــم و نشد با هم شویم،یادش بخیــر

 

او رفیقم بــــود و یک دنیـــا صفــا،یادش بخیـــر

گر چه اکنـــون بی وفا گشتست،یادش بخیـــر

 

گــاه گاهــی خـواب بینــم نو گلی،یادش بخیــر

گر روی بر دشت غم ها، خنده هام یادش بخیر

 

بی تو گاهی خسته ام گاهی به عشق دلبسته ام

رخصتــــــی ده تـــا روم از نـــارفیـقـــی خستــــه ام

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388 1:56 بعد از ظهر توسط Just "ONE" and no one |



http://i2.tinypic.com/sli935.jpg


مرو ای دوست مرو ای دوست
مرو از دست من ای یار که منم زنده به بوی تو
به گل روی تو
مروای دوست مرو ای دوست
بنشین با من و دل بنشین تا برسم مگر
به شب موی تو
تو نباشی چه امیدی به دل خسته من
تو که خامو شی بی تو به شام وسحر چه کنم
با غم تو

مروای دوست مرو ای دوست
مرو از دست من ای یار که منم زنده به بوی تو
به گل روی تو
بنشین تا بنشانی نفسی آتش دل
بنشین تا برسم مگر به شب موی تو
تو نباشی چه امیدی به دل خسته من
تو که خامو شی بی تو به شام وسحر چه کنم
با غم تو
چه کنم با دل تنها که نشد باور من
تو و ویرانی خاموشی کوهم اگر اگر چه کنم با غم تو

چه کنم با دل تنها چه کنم با غم دل
چه کنم با این درد دل من ای دل من
چه کنم با دل تنها چه کنم با غم دل
چه کنم با این درد دل من ای دل م
چه کنم با دل تنها چه کنم با غم دل
چه کنم با این درد دل من ای دل من
چه کنم با دل تنها چه کنم با غم دل
چه کنم با این درد دل من ای دل م
چه کنم…

+ نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388 11:16 قبل از ظهر توسط Just "ONE" and no one |

وقتی نرگس مرد

وقتی نرگس مرد ، گلهای باغ ماتم گرفتند و از جويبار خواهش کردند برای گريستن ، به آنها چند قطره وام   دهد .جويبار آهی کشيد و گفت : به قدری نرگس را دوست می داشتم که اگر تمام آبهای من به اشک مبدّل شود و آنها را بر مرگ نرگس بپاشم باز کم است . آنها گفتند : راست می گويی ، چگونه ممکن بود با آن همه زيبايی نرگس را دوست نداشته باشی ؟!جويبار پرسيد مگر نرگس زيبا بود ؟ گلها گفتند : تويی که اغلب نرگس خم شده و صورت زيبای خود را در آبهای شفاف تو تماشا می کرد ،بايد بهتر از هرکس ديگر بدانی که نرگس زيبا بود .جويبار گفت : من نرگس را برای اين دوست داشتم که وقتی خم شده وبه من نگاه می کرد ،می توانستم زيبايی خود را در چشمان او تماشا کنم



خوابیدی بدون لالائی و قصه
بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه

دیگه کابوس زمستون نمی بینی
توی خواب گلهای حسرت نمی چینی

دیگه خورشید چهره تو نمی سوزونه
جای سیلی های باد روش نمی مونه

دیگه بیدار نمی شی با نگرونی
یا با تردید که بری یا که بمونی

رفتی و آدمکها رو جا گذاشتی
قانون جنگل و زیر پا گذاشتی

اینجا قهرن سینه ها با مهربونی
تو تو جنگل نمی تونستی بمونی

دلتو بردی با خود به جای دیگه
اونجا که خدا برات لالائی میگه

میدونم میبینمت یه روز دوباره
توی دنیایی که آدمک نداره


+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388 2:9 بعد از ظهر توسط Just "ONE" and no one |











بزودي بر ميگردم............


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388 9:11 قبل از ظهر توسط Just "ONE" and no one |



بعد از رفتنت اين وبلاگ هرگز آپديت نخواهد شد  !



دنیا رو بد ساختن

 

 

 


 

چشماي قشنگش هيچ وقت از يادم نمي ره! وقتي نگام مي كرد هميشه توي عمق نگاهش يه چيزي نشسته بود ، نمي دونم شايد مثل من"خيلي دلش گرفته بود از خيليا".چشاش اينقدر معصوم و دوست داشتني بود كه وقتي از دستم ناراحت مي شد و اشك تو چشاش جمع مي شد، دوست داشتم مثل اون روزی که توي زمين تنيس جهانشهر كه تو ماشين نشسته بوديم فقط نگاش كنم! آخه خيلي دوست داشتني مي شد وقتي اشك تو اون چشماي صاف و سادش حلقه مي بست و منم دوست داشتم با دستام چشماي خيسش رو كه با اشكاش باروني شده بود پاك كنم.

وقتي دستام رو مي بردم توي اون موهاي چتريش كه رو صورتش ريخته بود هيچ وقت از يادم نمي ره ! هميشه با دستام موهاش رو از صورتش كنار مي زدم و اون طوري كه خودم دوست داشتم براش آرايش مي كردم . وقتي موهاش رو نوازش مي كردم دوست داشتم دستام رو زير موهاش بگيرم مبادا كه يه تار مو از سرش كم بشه وبعد اونم مثل اون روز توي maccdonan فقط منو نگاه مي كرد و بعضي وقتا با دستاي مهربونش كمك مي كرد تا موهاش رو به حالت دلخواه من دربياره.

ديوونم كرده بود و اونم ديوونه بود.آره همين ديوونه بازياش چشمامو گرفت.مثل بچه ها هر كاري که دلش مي خواست مي كرد آخه يه كم شيطون بود مثل اون روز كه گوشيش رو داد به مامانش كه من باهاش صحبت كنم ومنو غافلگير كرد يا مثل اون شب توي اون دل تاريكي شب با ماشين منو تا دم خونه رسوند و هي بهم مي گفت : "برو پي كارت " ولي نمي دونست كه تمام كار من اونه . گاهي اوقات هم  من پسرش مي شدم و اون ماماني من ! آخه دوست داشت مثل پسر بچه ها هر چي مي گه گوش بدم . ولي كدوم مامانو ديدي كه پسرش رو بين اين همه تنهائيها ، تنها بزاره و به قول خودش بره پي كارش !!!!!!

با همين ديونه بازياش منو عاشق خودش كرد و رفت ، همين ديوونه بازياش بود كه من وقتي مي ديدمش مثل بچه ها دست و پا چلفتي مي شدم و خودم رو گم مي كردم . آره همين كاراش بود كه وقتي مي نشست كنارم تو ماشين مثل اون سه باري كه نزديك بود به قول خودش ملكوتي بشيم حواسم پرت مي شد . بعضي وقتا كه تو ماشين كنارم مي نشست روش رو ازم بر مي گردوند و ازم قهر مي كرد تا من نازشو بكشم و بعد مثل اين بچه كوچولوها خودش رو گوشه اي توی ماشين  جمع مي كرد و باهام حرف مي زد و مي خنديد گهگاهي هم كه بغض مي كرد نگام نمي كرد مي دونست اگه نگام كنه ممكنه دست و پام بلرزه و مثل اون اوايل تمام فعلاي تو جمله رو غلط بگم .  مي ترسيد منم مثل خودش اشك تو چشام جمع بشه.

وقتي در گوشش آروم زمزمه مي كردم "دوست دارم " يه كم مي خنديد و مي گفت: " منم كه گوشام مخمليه " وقتي بهش مي گفتم اگه دلم برات تنگ شد چيكار كنم؟ كسي رو ندارم باهاش درد دل كنم ! اونم با فروتني خاصي بهم مي گفت: " لازم نيست به كسي بگی! به خودم بگو قول مي دم همه حرفاتو گوش بدم " يادت مي آد؟ حالا كه قرار بود سنگ صبورم باشي كجايي؟ ديدي چي شد!!!!

تازه فهميدم تو اين دنيا هيچ قلبي واسه من نمي زنه حتي قلب خودم! مي دوني چرا؟ چون حتي اونم واسه تو مي زنه.

 

 

 


قرار نبود

قرار نبود من نباشم
تو شبا خوابت ببره
كسي بياد بجز خودم
ناز نگاتو بخره
قرار نبود قلب تو را
بجز من كسي داشته باشه
عكستو هيچ كسي نداشت
حتي اوني كه نقاشه
قرار نبود بجز خودم
كسي موهاتو ناز كنه
كسي بجز خودم بياد
در رو روي تو باز كنه
قرار نبود حتي تو خواب
هيچ كسي عاشقت بشه
وقتي كه گريه كردي
مرهم هق هقت بشه
بجز خودم قرار نبود
خوابتو هيچ كس ببينه
بجز خودم كسي بياد
بخواد كنارت بشينه
قرار نبود جاي منو
تو قلبت بديش به كسي
قرار نبود كه بوسه هات
باشه روگونه ي كسي
بجز اتاق گرم من
بري به خونه ي كسي
قرار نبود تو رويا هات
بوي غريبه اي بياد
قرار نبود جز آسمون
به هيچ چيزي خيره بشي
قرار نبود بجز خودم
واسه كسي ديوونه بشي
قرار نبود تو اوج بي كسي مون
با ديگري همخونه بشي
قرار نبود كه هيچ كسي
پناه آغوشت بشه
قرار نبود من نباشم
بد بشي ،بي وفا بشي
قرار نبود كسي بياد
عاشقيشو پس بگيره
قرار نبود بدون من
بري تماشاي غروب
قرار نبود بارون اومد
كسي رو همراهي كني
قرار نبود مثل همه
يه رهگذر بشم برات
قرار نبود بجز خودم
كسي برات گريه كنه
قرار نبود بجز خودم
واسه كسي نامه بدي
قرار نبود خاطره مون
بيفته تو دستاي باد
قرار نبود ،قرار نبود كسي بياد
حرف جدائي بزنه
قرار نبود من نباشم
بد بشي ،بي وفا بشي
قرار نبود من نباشم
بري وباز عاشق بشي
تو را خدا ،اون كسي كه اومده
بذار بره ،بذار بره قرار نذار
قرار نبود قرار نبود كسي بياد
حرف جدائي بزنه
قرار نبود مثل همه
يه رهگذر بشم برات
يلي چيزا قرار نبود
اماحالا قرار شده
قرار نبود برم ولي
آره
قرار نبود برم ولي
قرار شده دارم ميرم
اون كسي كه قرار گذاشت
راه فراري نداره
دل من تا ته مرگ
ميمونه مات وبي قرار
مثل تو يادش نميره
پائيزه حالا يا بهار
قرار نبود برم ولي
قرار شده دارم ميرم

 

 


 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387 8:23 قبل از ظهر توسط Just "ONE" and no one |







بذار خیال کنم هنوز
ترانه هامو میشنوی
هنوز هوامو داری و
هنوز صدامو میشنوی
هنوز صدامو میشنوی
بذار خیال کنم هنوز
یه لحظه از نیازتم
اگه تموم قصه هام
هنوز ترانه سازتم

بذار خیال کنم هنوز
پر از تب و تاب منی
روزا به فکر دیدنم
شبا پر از خواب منی
شبا پر از خواب منی
بذار خیال کنم تو دلتنگات
غروب که میشه یاد من میفتی
تویی که قصه ی طلوع عاشق
گفتی و دوست دارمو نگفتی
گفتی و دوست دارمو نگفتی

بذار خیال کنم منم
اون که دلت تنگه براش
اونی که وقتی تنهایی
پر میشی از خاطره هاش
اونکه هنوز دوسش داری
اونکه هنوز هم نفسه
بذار خیال کنم منم
اونی که بودنش بسه
اونی که بودنش بسه

دوباره فال حافظ و
دوباره توی فالمی
بذار خیال کنم بی تو
اگر چه بی خیالمی
اگر چه بی خیالمی

بذار خیال کنم تو دلتنگات
غروب که میشه یاد من میفتی
تویی که قصه ی طلوع عاشق
گفتی و دوست دارمو نگفتی
گفتی و دوست دارمو نگفتی






بهت نمی گم دوسِت دارم،ولی قسم می خورم که دوسِت دارم بهت نمی گم هرچی که می خوای بهت می دم،چون همه چیزم تویی نمی خوام خوابتو ببینم، چون توخوش ترازخوابی اگه یه روزچشمات پرِاشک شد ودنبال یه شونه گشتی که گریه کنی،صِدام کن بهت قول نمی دم که ساکتت کنم ،اما منم پا به پات گریه می کنم اگر دنبال مجسمه سکوت می گشتی صِدام کن، قول می دم سکوت کنم اگه دنبال خرابه می گشتی تا نفرتتو توش خالی کنی ، صِدام کن چون قلبم تنهاست اگه یه روزخواستی بری قول نمیدم جلوتو بگیرم اما باهات میدوم اگه بیه روز خواستی بمیری قول نمی دم جلوتو بگیرم اما اینو بدون من قبل از تو میمیرم.



اگه قلبمو شکستی به فدای یک نگاهت این منم چون گل یاس نشستم سر راهت تو ببین غبار غم رو که نشسته بر نگاهم اگه من نمردم از عشق تو بدون که روسیاهم اگه عاشقی یه درده چه کسی این درد ندیده تو بگو کدام عاشق رنج دوری ندیده اگه عاشقی گناهه ما همه غرق گناهیم میون این همه آدم یه غریب و بی پناهیم تو ببین به جرمه عشقت پره پروازمو بستند تو ندیدی منه مغرور چه بی صدا شکستم.


هر وقت دلتنگ شدی به یاد بیار  

کسی رو که خیلی دوستت داره  

هر وقت ناامید شدی به یاد بیار  

کسی رو که تنها امیدش توئی  

وقتی پر از سکوت شدی به یاد بیار  

کسی رو که به صدات محتاجه  



+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387 12:39 بعد از ظهر توسط Just "ONE" and no one |




 درد و دل با خدا



کاش هیچ وقت ادما همدیگه رو تنها نمی زاشتن ....

کاش هیچ وقت سفر نبود ....

کاش عاشقا هیچ وقت عشقشونو تنها نمی زاشتن .....

کاش اصلا عشق نبود .

اینا رو به تو گفتم خدا جونم ... شنیدی ؟

تو از همه بی معرفتا بی معرفت تری !

تو که می دونستی می خواد منو تنها بزاره ...

تو که می دونستی اون می ره ....

چرا ؟

پس چرا گذاشتی عاشقش بشم ؟

می خواستی بهم ثابت بشه ادما اونجوری که می گن نیستن ... یا ؟

یا می خواستی باز مثل همیشه منو دق بدی ؟

تو که می دونی من خودم اینهمه غصه تو دلمه دیگه چرا ؟

ولی با اینکه اینهمه اذیتم کردی بازم می گم خدا جونم دوسش دارم .............





به او نگو دوستت دارم براش بنويس دوستت دارم آخه ميدوني آدما گاهي اوقات خيلي زود حرفاشونو از ياد ميبرن ولي يه نوشته به اين سادگي ها پاک شدني نيست گرچه پاک کردن يک کاغذ از شکستن يک قلب هم ساده تر است ولي تو بنويس


آرامش

پادشاهي جايزه  بزرگي براي هنرمندي گذاشت  که بتواند به بهترين  شکل ,  آرامش را تصوير کند .

نقاشان  بسياري آثار خود را به  قصر فرستادند  . آن تابلوها  ، تصاويري بودند  از جنگل به هنگام  غروب ,  رودهاي آرام  و کودکاني که در خاک  مي دويدند  , رنگين  کمان  در آسمان  ، و قطرات  شبنم  برگلبرگ  گل سرخ .

پادشاه  تمام تابلوها را بررسي کرد ,  اما سرانجام  فقط دو اثر را انتخاب کرد .  اولي ,  تصوير درياچه آرامي بود  که کوههاي عظيم  و آسمان  آبي را در خود منعکس کرده بود  . در جاي  جايش مي شد  ابرهاي کوچک  و سفيد  را ديد  , و اگر دقيق نگاه مي کردند  ، در گوشه  چپ درياچه  ، خانه  کوچکي قرار داشت ,   پنجره اش باز بود  ، دود از دودکش آن برمي خواست  ,  که نشان  مي داد  شام  گرم  و نرمي آماده است .

تصوير دوم  هم کوهها را نمايش مي داد . اما کوهها ناهموار بود  . قله ها تيز و دندانه اي بود  . آسمان  بالاي کوهها بطور بيرحمانه اي تاريک  بود  ,  و ابر ها  آبستن  آذرخش ,  تگرگ  و باران  سيل آسا  بود .

اين تابلو  هيچ  با تابلو هاي ديگر ي که  براي مسابقه  فرستاده بودند ,  هماهنگي نداشت  .  اما وقتي آدم  با دقت  به  تابلو  نگاه مي کرد  ، در بريدگي صخره اي شوم  جوجه  پرنده اي را مي ديد  . آنجا  , در ميان  غرش وحشيانه  طوفان  گنجشکي ، آرام  نشسته  بود .

پادشاه  درباريان  را جمع  کرد  و اعلام  کرد  که برنده جايزه  بهترين  تصوير آرامش ، تابلو دوم  است  . بعد  توضيح  داد :  

آرامش آن چيزي نيست  که در مکاني بي سرو صدا  , بي مشکل ،  بي کار سخت  يافت  مي شود  , چيزي است  که مي گذارد  در ميان  شرايظ سخت ,  آرامش در قلب ما حفظ شود . اين تنها  معناي حقيقي آرامش است .

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387 12:30 بعد از ظهر توسط Just "ONE" and no one |






لئوناردو داوينچي موقع كشيدن تابلو "شام آخر" دچار مشكل بزرگي شد: مي بايست "نيكي" را به شكل عيسي" و "بدي" را به شكل "يهودا" يكي از ياران عيسي كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير مي كرد. كار را نيمه تمام رها كرد تا مدل‌هاي آرماني‌اش را پيدا كند.

روزي در يك مراسم همسرايي, تصوير كامل مسيح را در چهره يكي از جوانان همسرا يافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره اش اتودها و طرح‌هايي برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود ؛ اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود.
كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشار مي آورد كه نقاشي ديواري را زودتر تمام كند. نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شكسته و ژنده پوش مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند , چون ديگر فرصتي بري طرح برداشتن از او نداشت. گدا را كه درست نمي فهميد چه خبر است به كليسا آوردند، دستياران سرپا نگه‌اش داشتند و در همان وضع داوينچي از خطوط بي تقوايي، گناه و خودپرستي كه به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري كرد.
وقتي كارش تمام شد گدا، كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود، چشمهايش را باز كرد و نقاشي پيش رويش را ديد، و با آميزه اي از شگفتي و اندوه گفت: "من اين تابلو را قبلاً ديده ام!" داوينچي شگفت زده پرسيد: كي؟! گدا گفت: سه سال قبل، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي كه در يك گروه همسرايي آواز مي خواندم , زندگي پر از رويايي داشتم، هنرمندي از من دعوت كرد تا مدل نقاشي چهره عيسي بشوم!
"مي توان گفت: نيكي و بدي يك چهره دارند ؛ همه چيز به اين بسته است كه هر كدام كي سر راه انسان قرار بگيرند."

-پائولو كوئيلو

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387 11:43 قبل از ظهر توسط Just "ONE" and no one |

 

 

چه جوری بگم وقتی که یه نفرو دوست داری به خاطرش از خیلی چیزا باید دست برداری,حتی ممکنه بعضی وقتها آدمارو به خاطر اون پیچشون بدی,همه این کارارو میکنی چون دوسش داری.بذار خلاصش کنم,قصه من قصه عشق هستش که بادو سه تا نگاه شروع میشه.خیلی سخته که دوسش داشته باشی ولی نتونی بهش بگی .لحظه ای از ذهنت نیاد بیرون,هواشو بکنی و تو خیالت کلی باهاش صحبت کنی ولی دریغ از این که نفهمه تو این حس و بهش داری.خیلی سختر میشه که مدتی نبینیش ولی نتونی دوریشو تحمل کنی,این موقع است که پا میشی هر روز چند بار میری طرف خونشون یا تو خیابونا راه بیفتی به امید این که بتونی چند ثانیه چشم هاشو نگاه کنی.خلاصه واسش خیلی کارا میکنی شب بیداری ها,دل تنگیا رو به امید روزی تحمل میکنی.به امید اون روزی که یه مهمونی باشه,تموم دوست داشتن ها تو,دلتنگیهاخلاصه همه حرف ها تو جمع کنی توی یه سلام تا وقتی دیدیش بهش بگی,سلام.وقتی داری سلام و تقدیم میکنی میتونی حداقل با یه نگاه معنی دار یه کم منظور خودتو برسونی.خیلی خوش به حالت مشه وقتی اونم با یه نگاه پر معنا جواب سلامتو بده.خیلی سعی میکنی همه دل تنگی ها رو توی یکی دو ساعت رفع کنی ولی نمیشه.وقته رفتن میشه,دیوونه میشی وقتی که از همه زودتر میاد جلوی در تا به بهونه ی خداحافظی یه کم با تو حرف بزنه .وقتی داری خداحافظی میکنی انگارهمه ی دنیا رو سرت خراب میشه,ولی وقتی که داری ازش دور میشی تا وقتی که چشم هاش تو رو می بینه چشم ازت بر نمی داره یه کم به آینده امیدوار میشی.تو دلت میگی خدایا یعنی تونستم منظورم و بهش برسونم.یعنی تونستم بهش بگم دوست دارم.خیلی حالت گرفته میشه ولی چاره ای نیست,باید طاقت بیاری....به امید اون روز که رو در روش واستی بهش بگی دوست دارم

+ نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387 4:0 بعد از ظهر توسط Just "ONE" and no one |


 

توي يكي از همين خونه ها، همين نزديكي ها، دلِ يكي آتيش گرفته. از روي بام هم كه نيگا كنيد مي بينيد كه از توي پنجره يكي از اين خونه ها آتيش مي ريزه بيرون. دل يكي آتيش گرفته. تو اومدي اما كمي دير. از ته يك خيابون دراز. مث يك سايه نگراني. كمي دير اومدي اما حسابي تجلي كردي و دل يكي رو آتيش زدي. به من مي گن چيزي نگو. نبايد هم بگم اما دل يكي داره آتيش مي گيره. دل يكي اينجا داره خاكستر مي شه. كمي دير اومدي اما يك راست رفتي سروقت دل يكي و دست كردي تو سينه اش و دلشوآوردي بيرون و انداختي تو آتيش و بعد گذاشتيش سر جاش. واساي همينه كه دل يكي آتيش گرفته و داره خاكستر مي شه. يكي داره تو چشات غرق مي شه. يكي لاي شيارهاي انگشتات داره گم مي شه. يكي داره گُر مي گيره. دل يكي آتيش گرفته. كسي يه چيكه آب بريزه رودلش شايد خنك شه. ميون اين همه خونه كه خفه خون گرفته اند يك خونه هست كه دل يكي داره توش خاكستر مي شه. يكي هوس كرده بپره تو دستات و خودشو غرق كنه. يكي مي خواد نيگات كنه. نه، مي خواد بشنفتت. مي خواد بپره تو صدات. يكي مي خواد ورت داره و ببردت اون بالا و بذارتت رو كوه و بعد بدوه تا ته دره و از اون جا نيگات كنه. يكي مي ترسه از نزديك تماشات كنه. يكي مي خواد تو چشات شنا كنه.
يكي اينجا سردشه. يكي همه اش شده زمستون. يكي بغض گير كرده تو گلوش و داره خفه مي شه. وقتي حرف مي زدي يكي نه به چيزايي كه مي گفتي كه به صدات، به محض صدات گوش مي داد. يكي محو شده بود تو صدات. يكي دلتنگه. توي يكي از همين خونه ها، همين نزديكي ها، دل يكي آتيش گرفته. كسي يك چيكه آب بريزه رودلش شايد خنك شه.

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387 8:28 قبل از ظهر توسط Just "ONE" and no one |

X

Home
.Bahar 20.
Email

Profile

Archives

آذر 1390

شهریور 1389

مرداد 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
مرداد 1386
تیر 1386
فروردین 1386



Links

خدمات وبلاگ نويسان
مقالات مدیریت
مديريت
پائيز غريب
ستاره هاي سربي
زبانشناسي
خبر ورزشي
مدير
راهكار مديريت
سازمان مديريت صنعتي
انجمن مدیریت اجرایی ایران
دنياي اقتصاد
سرمايه
باشگاه استقلال
خلوت من
مهندسی مدیریت اجرایی
قالب های جدید وبلاگ


LinkDump

كد جديد جاوا
آرشیو پیوندهای روزانه





آمار سايت


تعداد بازديدها:



 فال حافظ - فروشگاه اینترنتی - فروشگاه اينترنتي - قالب وبلاگ